لاس خشكه زدن با خانوم ِ نازي خانوم ِ خوشگله ي فتحي
چه خبر رفيق؟
سلامتي
جز سلامتي؟
جز سلامتي كه خيلي چيزها هست. كدومشو مي خواي؟
هيچي. اوضاع ، خوب پيش ميره؟
عالي آقا! عالي
بعله ديگه ، ما هم جاي شما بوديم سازمون كوك بود
پس خوش به حال من. حالا چرا؟ بگو ما هم بدونيم چرا خوش خوشانمونه
هيچي! بگذريم
بيا نگذريم. بگو
مهم نيست
اما حسين جون ، خنده ي مليحت اينو نميگه
به من چه. ديدنت كه با نازي خوشگله لاس بيدمشكي مي زدي. نازي فتحي
از نوجواني تنها چيزي كه نبودم و نكردم ، شيطان و شيطاني بود. معناي لغوي اين كلمه ي شيطان مد نظرم نيست بلكه خصوصيات طبيعي كه به اقتضاي سن در هر كس پديدار مي شود منظورم است. اين حس ساده شده يك معضل در ايران. جالبست كه همه اينجا از پير و جوان و تحصيلكرده و غير تحصيلكرده دوست دارند دنبال اين ميل باشند اما در ظاهر تنها انكار و كتمان است كه همه نشان مي دهند. چيزي كه در خفا پرستيده شود و در ظاهر كتمان ؛ همه ي تبعاتش هم پنهاني مي شود يعني در صورت بروز فاجعه يا در پيش بودن ان در هر زمينه ي اين موضوع پنهاني ، هيچ كاري نمي شود كرد چون همه در باطن دچار فاجعه هستند اما نمي توانند در محيطي كه ابراز درد و فاجعه ممنوع است ، مجبور به قايم باشك بازي كردن با دردش است
بطور كلي همه ي ارتباط ها منجر به فاجعه نمي شوند و خيلي وقت ها خيلي طبيعي كمك كند به بلوغ فكري وجسمي و ادامه ي بهتر و عشق بيشتر به زندگي . و بر عكسش هم صادق است. اما وقايع خاص مثل ايدز ، تجاوز ، بارداري زني مجرد و چيزهايي كه هر كسي مي داند اما نمي تواند به سادگي بيانش كند ، ديگر عادي نيستند و اين مي شود كه ايدز ديگر فقط يك بيماري نيست و يك تابو است. يعني اميخته با نبايد هاي اجتماعي. و اينجاست كه بچه ي نا خواسته ديگر يك انسان كوچك طبيعي نيست و اسم حرام زاده مي گيرد و مادرش هم صدا زده مي شود... تاسف دارد و گريه
اين در درون ، مشتاق بودن و در ظاهر انكار كردن ، باعث مي شود كه همه به هم مشكوك باشند كه طرف الان كه دارد با فلاني حرف مي زند ، حرف معمولي نيست كه! خبرهايي هست. ببين چطور دارند مي خندند حتما دارند قرار مي گذارند يا دختر دارد آدرس خانه مي گيرد و هزار چرت و چولاي ديگر. شك و بدبيني و نا بينايي و ... حاكم مي شود و شده
نظر و عقيده اش برايم بعنوان يك انسان با سواد همكار محترم بود اما فرقي نمي كرد كه بگويد با نازي فتحي لاس زده ام يا گفتگويي ساده و دوستانه كرده ام اما بازيگوشي غير منتظره اي بسراغم آمد. يكدفعه آن همكار را با لبخندم و تعجبش تنها گذاشتم و به محوطه رفتم و نازي را پيدا كردم و بردمش پيش همكار
اين خانوم نازي خوشگله ست
چي؟
هر دو هاج و واج به همديگه و من نگاه مي كردند
نازي خوشگله ست ديگه. هموني كه من باهاش لاس زدم. مي خواستم باهاش آشنا بشي
ببخشيد خانوم فتحي! من نمي فهمم ايشون چي ميگن
و رفت پيش بقيه ي همكاران در اتاق دود آلود! ماجرا را كه براي خانوم ِ نازي خانوم ِ خوشگله ي فتحي تعريف كردم بهت زده شد و كمي ناراحت اما بعد خنديد و باز هم شوخي كرد و رفت
بدليل اشاره نشدن به فردي خاص ، نام خانوادگي نازي مستعار است
اگر حالش را داري اي ميل بفرست و نظر بگو و خاطره از تجربه هايت تعريف كن و جوابش را پينگ پنگي بخوان و بيشتر دوست شويم
yenafar@gmail.com
تو را من چشم در راهم اي بي حال ديرينه
