Thursday, December 02, 2004

يو هاهاهاها يو ها ها

من باز هم آمدم. ممنون كه دلتنگ شدي. ممنون كه بهم پيغام دادي و تاخيرم را گوشزد كردي. هر روز بهتر از ديروز عين صا ايران ، بيشتر دوست پيدا مي كنم. سحر تازه ترين دوستم است قبل از خود تو كه مي خواهي بعد از خواندن اين مطلب برايم اي ميل بفرستي

سه شنبه ها بيكارم. پريروز زنگ خانه كه صدا خورد مي دانستم كي هست و براي همين لباس ورزشي را پوشيدم و رفتم بيرون. هم محلي ها كه مرا مي بينند با اين سن كه دارم با بچه ها بازي مي كنم مي خندند و رد مي شوند. ما در كوچه بازي نمي كنيم و به محوطه ي مخصوص ورزش محله مي رويم. از اينهايي كه شهرداري درست مي كند براي جوانان. بازي گرم شد و من هم مثل هفته هاي پيش ، جوانانه بازي كردم اما يكدفعه نمي دانم چرا خوردم به تير دروازه و پيشانيم قاچ خورد. بچه ها هول كرده بودند اما با خنده ي من كمي آرام شدند. بهشان گفتم: چيه چرا اينجوري نگاه مي كنيد؟ مگه من غولم؟ يوهاهاهاها يو هاها. و خنديدند و با هم به بيمارستان رفتيم و چند بخيه زدند كه تا همين چند ساعت پيش درد مي كرد اما الان روبراه هستم و آماده ي به روز كردن هر روز اينجا

پرستار ، خيلي مهربان بود اما نا مهربانانه بخيه مي زد و من هم مي ترسيدم. پرستار گفت: آقا چيه ، چرا ديگه شما مي ترسين؟ مگه من غولم؟ من هم در دلم گفتم نيستي وگرنه مي گفتي: يوهاهاها

همه ي ما اگر نه ، بيشترمان از دكتر رفتن و مخصوصا دكترهايي كه درمان شان با آمپول و تيغ و بخيه است ؛ طفره مي رويم در حاليكه خودمان هم مي دانيم اين طفره باعث درد بيشتر و ضرر رسيدن به خودمان مي شود اما باز هم به چيزي كه به نفعمان است به اين سادگي ها روي خوش نشان نمي دهيم. چرا؟ اين يك اصل ساده است: فرار انسان از درد لحظه اي ؛ حتي اگر اين درد بابت درمان باشد. همه مي گوييم: حالا فعلا تحمل مي كنم

هيچوقت هيچ دردي را بزرگ نكن. درست است كه درد ها وجود دارند اما راه حل ، فكر كردن دايمي به آنها نيست. اگر مشكلي پيش برايت پيش آمد ، با سر به شكمش فرو برو و ببين كه چه راحت تر تمام مي شود. اگر پيش از مواجه شدن بخواهي مراحل مختلفش را در ذهنت مرور كني بيشتر ازش مي ترسي. مثلا خيلي درس ها هستند كه آدم حاضر است غيبت كند اما سر كلاسشان ننشيند. مثلا من از فيزيك خيلي بدم مي آمد و سر كلاس كه مي نشستم مدام عرق مي كردم و ساعت را ديد مي زدم و آب دهن قورت مي دادم و ... كسي راهنمايي ام كرد كه: سعي كن سر كلاس ، اگر به درس گوش نمي دهي حداقل به خودت پيچ و تاب نده و اصلا ساعت با خودت نبر. خيلي راحت به چيزهاي خوب كلاس نگاه كن و يا اگر خوب ها را نمي بيني يا نيستند كه ببيني ، بدها را هم نبين. به پايان كلاس فكر نكن
كه چقدر ديگر مانده تا رسيدنش. به همان لحظه فكر كن . اينطوري زمان زودتر مي گذرد. اصلا زمان به كسي كه بهش كار ندارد ، توجه نمي كند و راحتش مي گذارد

امروز پنجشنبه ، بچه ها گل آقا خريدم. كاريكاتور خيلي خيلي خيلي قشنگي از عليرضا عصار روي جلدش توجهم را جلب كرد. مطالب تويش هم جالب است: در مورد خواننده هاي پاپ و كاريكاتورهايشان. حتما بخر. صد و پنجاه تومن كه پولي نيست

راستي! برايم بنويس كه چطور با دردهايت رفتار مي كني و نتيجه اي هم گرفتي يا نه. اگر برايم اي ميل بفرستي × ديگر گفتن ندارد كه جوابش را زود مي گيري. مگر اينكه پيشاني ام بخيه بخورد

yenafar@gmail.com

زود باش بنويس تا بخيه نخورده



Tuesday, November 30, 2004

لاس خشكه زدن با خانوم ِ نازي خانوم ِ خوشگله ي فتحي

در دفتر محل كارم نشسته م و چاي كم رنگ را مزه مزه مي كنم و يگي نگي قورتش مي دهم كه همكارم پوشه بدست مي آيد و پهن مي شود روي صندلي كنارم. اتاق ، عين قمارخانه ها پُر از دود مسموم سيگار شده و مي زنم به چاك. توي راهرو شلوغ بود. ديدم همكار پوشه بدست هم آمد بيرون و لبخند زيبايي لبانش را تزئين كرد

چه خبر رفيق؟
سلامتي
جز سلامتي؟
جز سلامتي كه خيلي چيزها هست. كدومشو مي خواي؟
هيچي. اوضاع ، خوب پيش ميره؟
عالي آقا! عالي
بعله ديگه ، ما هم جاي شما بوديم سازمون كوك بود
پس خوش به حال من. حالا چرا؟ بگو ما هم بدونيم چرا خوش خوشانمونه
هيچي! بگذريم
بيا نگذريم. بگو
مهم نيست
اما حسين جون ، خنده ي مليحت اينو نميگه
به من چه. ديدنت كه با نازي خوشگله لاس بيدمشكي مي زدي. نازي فتحي

از نوجواني تنها چيزي كه نبودم و نكردم ، شيطان و شيطاني بود. معناي لغوي اين كلمه ي شيطان مد نظرم نيست بلكه خصوصيات طبيعي كه به اقتضاي سن در هر كس پديدار مي شود منظورم است. اين حس ساده شده يك معضل در ايران. جالبست كه همه اينجا از پير و جوان و تحصيلكرده و غير تحصيلكرده دوست دارند دنبال اين ميل باشند اما در ظاهر تنها انكار و كتمان است كه همه نشان مي دهند. چيزي كه در خفا پرستيده شود و در ظاهر كتمان ؛ همه ي تبعاتش هم پنهاني مي شود يعني در صورت بروز فاجعه يا در پيش بودن ان در هر زمينه ي اين موضوع پنهاني ، هيچ كاري نمي شود كرد چون همه در باطن دچار فاجعه هستند اما نمي توانند در محيطي كه ابراز درد و فاجعه ممنوع است ، مجبور به قايم باشك بازي كردن با دردش است

بطور كلي همه ي ارتباط ها منجر به فاجعه نمي شوند و خيلي وقت ها خيلي طبيعي كمك كند به بلوغ فكري وجسمي و ادامه ي بهتر و عشق بيشتر به زندگي . و بر عكسش هم صادق است. اما وقايع خاص مثل ايدز ، تجاوز ، بارداري زني مجرد و چيزهايي كه هر كسي مي داند اما نمي تواند به سادگي بيانش كند ، ديگر عادي نيستند و اين مي شود كه ايدز ديگر فقط يك بيماري نيست و يك تابو است. يعني اميخته با نبايد هاي اجتماعي. و اينجاست كه بچه ي نا خواسته ديگر يك انسان كوچك طبيعي نيست و اسم حرام زاده مي گيرد و مادرش هم صدا زده مي شود... تاسف دارد و گريه

اين در درون ، مشتاق بودن و در ظاهر انكار كردن ، باعث مي شود كه همه به هم مشكوك باشند كه طرف الان كه دارد با فلاني حرف مي زند ، حرف معمولي نيست كه! خبرهايي هست. ببين چطور دارند مي خندند حتما دارند قرار مي گذارند يا دختر دارد آدرس خانه مي گيرد و هزار چرت و چولاي ديگر. شك و بدبيني و نا بينايي و ... حاكم مي شود و شده

نظر و عقيده اش برايم بعنوان يك انسان با سواد همكار محترم بود اما فرقي نمي كرد كه بگويد با نازي فتحي لاس زده ام يا گفتگويي ساده و دوستانه كرده ام اما بازيگوشي غير منتظره اي بسراغم آمد. يكدفعه آن همكار را با لبخندم و تعجبش تنها گذاشتم و به محوطه رفتم و نازي را پيدا كردم و بردمش پيش همكار

اين خانوم نازي خوشگله ست
چي؟

هر دو هاج و واج به همديگه و من نگاه مي كردند

نازي خوشگله ست ديگه. هموني كه من باهاش لاس زدم. مي خواستم باهاش آشنا بشي
ببخشيد خانوم فتحي! من نمي فهمم ايشون چي ميگن

و رفت پيش بقيه ي همكاران در اتاق دود آلود! ماجرا را كه براي خانوم ِ نازي خانوم ِ خوشگله ي فتحي تعريف كردم بهت زده شد و كمي ناراحت اما بعد خنديد و باز هم شوخي كرد و رفت

بدليل اشاره نشدن به فردي خاص ، نام خانوادگي نازي مستعار است

اگر حالش را داري اي ميل بفرست و نظر بگو و خاطره از تجربه هايت تعريف كن و جوابش را پينگ پنگي بخوان و بيشتر دوست شويم

yenafar@gmail.com

تو را من چشم در راهم اي بي حال ديرينه

Sunday, November 28, 2004

آهاي = هاي ، هاي ، هاي ، هاي

در كوه ، آهاي كه بگويي ، مي شنوي : هاي ، هاي ، هاي ، هاي و بعد صدا محو مي شود. هر چه بيشتر داد بزني ، بيشترو بيشتر مي شنوي. هر چه رساتر و بلندتر حضورت را اعلام كني ، پاسخت رساتر خواهد بود

اگر به نظرت اشكالي نداشته باشد مي خواهم اين
مثال را با تغييراتي شبيه به ارتباطات بين خودمان در جهان دور و بر و همين زندگي معمولي بدانم. كيفيت برخورد با افكار ما ربط مستقيمي به نوع و طرز بيان فكرمان دارد. البته تركيب شخصيت طرف مقابل هم هست و سطح آگاهي اش. اگر من و تو بعنوان انساني به فرض روشنفكر در خيابان به طرف يك نفر بدويم و داد و فرياد كنان ، مُشت مان را در هوا تكان دهيم و صورتش را نشانه بگيريم او اول كاري كه مي كند عكس العمل فيزيكي است براي دفع خطر لحظه اي و بعد جوياي علت كار شما مي شود. حالا اگر ما آرام جلو برويم و در چشمانش خيره شويم و بگوييم: مي تونم علت اين رفتارتون رو بدونم جناب؟ او فورا مي پرسد: خواهش مي كنم! كدوم رفتار؟

اگر بخوايم تخصصي تر در مورد اين موضوع صحبت كنيم اينو ميشه گفت كه هر ارتباط از چند بخش تقسيم شده: توليد كننده ي مفهوم ، وسيله ي واسط - ناقل مفهوم و مصرف كننده ي مفهوم كه همون مخاطبه. البته ايني كه گفتم از مكتب فكري علمي تاندر برداشت شده و دانشمندان جامعه شناس مختلف ممكنه نظر متفاوتي داشته باشن اما بطور كلي اين ثابت شده كه بعد از مدتي مشخص ، اين سه قسمت ارتباط با هم همساني پيدا مي كنند يعني توليد كننده ي يه فكرمشخص كم كم با وسيله اي مشخص تري نسبت به قبل با مخاطب مشخص تر ارتباط بر قرار مي كنه

اين اتفاق در اين وبلاگ افتاده. تو و برداشتت از اين نوشته ها ، همان جواب آهاي در كوه محسوب مي شوي. ما لحظه بلحظه بيشتر به هم نزديك مي شويم چون شباهت ها و تفاوت هامان روشن و روشن تر مي شود. تعجب كردي؟ بله! هميشه غير واحد بودن دو نظر و فكر ، لزوما باعث جدايي و دوري اين دو نميشه. عقيده ي تو رو نمي دونم اما من معتقد به آزادي مطلق انديشه هستم چون هر فكر و قلمي رو سازنده مي دونم و اينو ميگم كه هرگز هيچ قلم و فكري مخرب نيست. ما با تعامل ، تضادهايمان را نيز سازمان مي دهيم. باز تعجب كردي؟

وقتي فضا براي ابراز نظر و فكر و انديشه صد در صد آزاد و به دور از تعصب و تنش باشد ، افكار متعالي تر ، بيان هاي نا موزون را كنار مي زنند و ذهن ها را به سوي خود جلب مي كنند. تو چي؟ تو چطور شرايط و آزادي اي را براي قلم و انديشه مي پسندي؟

دوستان خوبم كه تو هم شايد يكي شان باشي باز لطف كردند. سمانه ، يه آدم معمولي ، ليلي ، عليرضا ، ليلا برايم نوشتند و من جواب همه را جز آخري دادم. ليلا خيلي خاص تر نسبت به بقيه با من و مطالبم بر خورد كرده و حتي نخستين پست وبلاگ تازه متولد شده اش رو اختصاص داده به مطلب اول من. و صد در صد من هم جوابي خاص بهش مي دهم اما نه الان كه حال مادرم خوب نيست و خيلي اورژانسي بايد ميز را ترك كنم. ليلا بسيار تخصصي و با استناد به منابع مختلف و علمي كار كرده. آفرين ليلاي نمي دانم چند ساله ي
نمي دانم از كجا. الان به جاي من ، تو به وبلاگش سر بزن و نظرت را راجع به نظرش بگو. راستي! منم هستم
yenafar@gmail.com

زود باش. منتظرم

Saturday, November 27, 2004

بقيه ي آبروي داشته و نداشته ي يك راننده تاكسي

بقيه ي پولش را كه دادم ، فهميدم همسرم را سوار كرده ام. طوري نگاه مي كرد انگار بيگانه ديده. مثل همه جيغ و ويغ زد كه: با اين تحصيلات و مدرك و دستك آمدي شدي راننده تاكسي؟ نميگي اگه يكي ببيندت بقيه ي آبرومونو هم به باد ميدي؟

يادم رفت سلام كنم. سلام! خوبي رفيق؟ از ديروز كه اولين روز تولد وبلاگم بود تا حالا دو دوست پيدا كرده ام. همان ديروز برايم اي ميل فرستادند. اظهار لطف هر دو ( سمانه و عليرضا ) را خواندم. كوتاه نوشتند و غير تخصصي. ما همه دوستيم اما بهتر است در مراودات مان ، دوستي را بيشتر ، ثابت كنيم تا آن كه حرفش را بر زبان آوريم. اما اين دو خوشحالم كردند

بقيه ي پولش را كه دادم فهميدم مي خواهد بقيه ي آبروي داشته ام را نا دار كند! با هم زندگي نمي كنيم اما جدا نيز نشديم

راننده تاكسي شدن ، بنظرم بهترين شغل دنياست و دوست دارم هر وقت ميل اش بسراغم آمد ، مسافر سوار كنم. بي اينكه ظن و گماني متوجهت شود مي تواني به حرف هاي مسافرين گوش كني و حرف بزني. به در آمدش هم نياز نداشته باشي ، چه بهتر! با انجام دادن كار مورد علاقه ، زمان خيلي زود رد مي شود. مسافرين تاكسي ، خودشان را براي تو نمي گيرند. هر پست و مقام و منصبي داشته باشند ، فقط يك مسافرند. چون مقام تو را هم نمي دانند عين آدمي عادي باهات رفتار مي كنند. اين موقع ، شادترين لحظات عمرم را سپري مي كنم. بر عكس ، وقتي همكارها و شاگردانم مي خواهند برايم تظاهر كنند و ماسك روشنفكر نمايي مي زنند ، به معناي واقعي كلمه حالت تهوع بهم دست مي دهد. چرا آني نباشيم كه هستيم؟ مگر با ماسك كسي چيزي دستي مي گذارد كف دستمان؟ باور كن هر چه ساده تر با ديگران رفتار كني و حرف بزني آنها هم راحت تر تو را مي پذيرند

تو چه شغلي را دوست داري؟ ارزش و پرستيژ كار مورد علاقه ات اگر از ديد عموم ، پايين باشد باز علاقه ات را دنبال مي كني يا به فراموشي مي سپاري كار محبوب دلت را؟

آزادي هر جا كه مي خواهي بروي . كارَت جا و محل خاصي ندارد و آقا بالا سر ، بالا سرت نيست. اما حيف كه از ماشين چيزي نمي دانم. راننده تاكسي شدن يعني تحمل استهلاك بي نهايت ماشين. صفحه كلاچ ، اولين جايي ست كه عذرت را مي خواهد

شغل مورد علاقه ات را برايم بنويس و يا اگر شاغلي بگو راضي هستي و چرا بله و چرا نه. بنويس كدام قسمت كار برايت پر رنگ تر است؟ پرستيژ ، در آمد و يا چه؟ خواهش مي كنم شعار دادن را بگذار براي راه پيمايي 22 بهمن. شعار ندادم ها! واقعا منتظرت هستم رفيق. اگر برايم بنويسي عين پينگ پنگ ، همان لحظه جوابت را مي دهم. من هميشه دور و بر نوت بوكم دور مي زنم. اين آدرسم است

yenafar@gmail.com

زود باش


Friday, November 26, 2004

يه نفر از اينهمه

سلامت مي گويم دوست من ، هر كه هستي و در هر جا كه زيست مي كني. نمي دانم نويسنده ( به معناي عام و حتي در سطح ثبت خاطرات روزمره به زبان عاميانه ) هستي يانه اما اگر هستي مي دانم رنج و درد ننوشتن را مي داني و خوب حس مي كني. من هم نويسنده اي معمولي هستم با همه ي خصوصيات يك آدم و دوست دارم براي تو بنويسم. دوست دارم دوست باشيم

جمعيت جهان را نمي دانم. فكر مي كنم چند ميلياردي باشد. احتمالا تو هم موافقي كه به تعداد اين چند ميليارد سليقه وجود دارد در هر مورد و زمينه اي از غريزي ترين مسائل مثل ميل جنسي تا معنوي ترين ، مثل چند دقيقه تفكر در هر چيزي. ما خيلي زياديم. ما چند ميليارد هستيم. ما خيلي جور واجوريم. اگر قرار باشد از تفاوت هايمان مدام حرف بزنيم ، عمدتا كار به جاهاي باريك مي كشد. چون انسان ذاتا دوست دارد از داشته هاي مادي و معنوي اش دفاع كند ، يعني از تفاوت هايش با ديگران. او اگريك كم قدرت داشته باشد دوست دارد داشته هايش را به ديگران هم نشان دهد و اگر قدرتش يك ذره بيشتر شود به اين تمايل دارد كه همه آني باشند و آني بگويند كه او هست و مي گويد

انسان دوست دارد رنگ پوستش را بهترين بداند . مذهب ، عقيده ، مرام ، مسلك ، شغل ، تخصص از چيزهاي به رخ كشيدني هستند. همه ي ما يكي از اين موارد را داريم كه به آن مي نازيم يا دوست داريم بنازيم و يا فقط در خلوت مي نازيم

نظرت در اينباره چيه كه ما به اشتراك هامون توجه كنيم؟ اينكه همه انسانيم. همه يه نفريم از اينهمه. همه احساس شادي ، غم ، رضايت خشم ، لذت مي كنيم. ممكنه همه مون اهل سياست نباشيم اما به عنوان يك انسان از تبعيض ها و نا برابري هاي اطرافمون راضي نباشيم. ممكنه همه مون از يك عقيده پيروي نكنيم و مثلا يكي مون حزب اللهي باشه ، يكي مون يه نقاش كوبيست ، يكي يه نويسنده ي رئاليست ، يكي يه دانشجوي بيست ( قافيه هم داره ) اما همه مشتركا از زيبايي هاي موجود در عقيده ي اون يكي لذت ببريم حتي اگر باهاش مخالفيم. مثلا من از پُر جرئتي و يكه تازي حزب اللهي يا پياده كردن احساسات بصورت طيف بندي و هارموني رنگ هاي نقاش خوشم مياد. اين كافي نيست براي انسان دونستن اون آدم؟ اين كافي نيست براي همزيستي؟

تو هم در درجه ي اول و در اولويت نخست ، براي من يك نفري از اين همه. ممكن است وبلاگم مثل بقيه ي وبلاگ ها نظر خواهي درست و حسابي نداشته باشد كه اين را خودم خواستم اما اگر همين الان نظرت را در مورد نوشته ي بالا و در هر مورد حاضر باشي با اي ميل برايم بفرستي ، مطمئنا چند دقيقه بعد از خواندنش من هم برايت مي نويسم و باز هم انتظار پاسخت را خواهم كشيد. دوستت دارم رفيق تازه پيدا كرده ام. من اينجا را هر روز بروز مي كنم. اين آدرس اي ميل ام است

yenafar@gmail.com

زود باش